- ۰۴/۰۹/۰۲
- ۰ نظر
چهارشنبه قرار بود کارهای خونه را تا حد خوبی انجام بدم و شب راهی شمال بشیم. اما بعد از باشگاه و جمع کردن وسایل سفر و پختن شام، طوری حالم بد شد که بیشتر کارها باقی موند. مردی هم ساعت ده و ربع تازه رسید خونه و هر دو خستهتر از اون بودیم که بخوایم چهار ساعت رانندگی کنیم پس بیخیال حرکت شدیم و گفتیم بذار چند ساعتی بخوابیم. ساعت 6 یهو از خواب پریدیم و اول ناراحت شدیم که زیاد خوابیدیم بعد گفتیم عیبی نداره عوضش الان کاملا سرحالیم. بساطو برداشتیم و زدیم به جاده. دماوند هم زدیم کنار و صبحانه خوردیم و خلاصه ساعت 11 تقریبا رسیدیم. یک مسافرت دو روزه کوتاه ولی دلچسب داشتیم و دیشب ساعت یک و نیم حدودا رسیدیم خونه. صبح که برای نماز بیدار شدم بعد از خوندن سوره یاسین و ذاریات و دعای عهد حس کردم هنوز خستهام و به خودم این اجازه رو دادم که برگردم توی تخت و دوباره بخوابم. از ساعت 8 تقریبا توی خواب و بیدار بودم بعنی مغزم بیدار شده بود ولی جسمم مقاومت میکرد و از گرمای پتو دل نمیکند نهایتا ساعت 10 بالاخره از تخت کندم و بلند شدم و شروع به جمع و جور کردم و تا این لحظه هنوز صبحانه نخوردم و سرم هم درد میکنه. فکر کنم ناچارم اول نماز بخونم و بعد برم سراغ صبحانه. دیشب توی خنکای ایوون نشسته بودم و با چشمانداز زیبای باغ پرتقال، برنامهریزی ماه آذر و هفته اول و کارهای شنبه رو نوشتم و خیالم راحته که همه چیز مکتوب شده. هلول ماه آذر همیشه خوشحالم میکنه:) 22 روز دیگه، 27 ساله میشم و آخرین روزهای 26 در حال گذرند. خدا رو شاکرم به خاطر این حال خوبی که در لحظه دارم. بخاطر اینکه از اون چاه سیاه افسردگی بیرون اومدم. بخاطر گرمای نور روی پوستم و روحم و جونم. آخ که چقدر حالم بد بود و حواسم نبود. آخ که چقدر حالم خوبه و برای هر لحظهاش، چقدر شاکرم. من این آرامش و پذیرش رو به سادگی به دست نیاوردم که ساده از دست بدم. بهاش از دست دادن سالهای طلایی دهه بیست زندگیم بود. دلم میخواد هر لحظهام رو نفس بکشم و زندگی کنم و خدا رو شکر کنم برای این حال...