گذار

گذاری از افسرده‌حالی به یافتن معنایی برای زندگی

گذار

گذاری از افسرده‌حالی به یافتن معنایی برای زندگی

۲ مطلب در آبان ۱۴۰۴ ثبت شده است

9

    دیروز بر خلاف خواست و تصورم پیش رفت. برای سونوگرافی خیلی خیلی منتظر و معطل شدم و از گشنگی و فشار جیش گریبان چاک می‌دادم. حقیقتش اینطوری شد که وقتی وارد قسمت سونوگرافی شدم منطقا اول رفتم سراغ پذیرش. از روز قبل نویت گرفته بودم و اطلاعاتم رو وارد کرده بودند. خانوم مسئول پذیرش که خیلی سرش شلوغ بود یه مقوای مستطیلی با شماره 15 داد دستم و گفت بشین صدات می‌کنن(احتمالا گفته صدات می‌کنم و من اشتباه شنیدم.) تعجب کردم که درسته که دیروز اطلاعاتمو ثبت کرده ولی با این همه مراجع قاعدتا یادش نیست و باید حداقل اسممو بپرسه. خلاصه نشستم روی صندلی‌ها و بعد از مدتی جامو عوض کردم و به اتاق سونو نزدیک‌تر شدم. پرسیدم از بقیه که تا شماره چند رفته گفتن شماره 10. دیدم به من نزدیکه شروع کردم تند تند آب خوردن تا مثانه‌ام پر بشه. تو مدت کمی یک لیتر آب خوردم. بعد یه مدت خانومی که کنارم بود گفت اونور 15 16 رو صدا زدند منم خیلی مطمئن گفتم نه هنوز به اونجا نرسیده و ده یازده رفتن داخل. بعد چند دقیقه خانوم پذیرش اومد وسط سالن و گفت شماره 15 نیستش؟ من با تعجب رفتم سمتش و فهمیدم شماره مستطیلیی که دستمه، صرفا برای پذیرش بوده و من اصلا هنوز تو نوبت سونو قرار نگرفتم:) خلاصه اطلاعاتمو ثبت کرد و بهم شماره دایره‌ای 24 رو داد:)) حالا من بودم و 12 نفر جلوم و مثانه پر. هی تحمل کردم آخر سر وقتی شماره 21 رفت داخل نتونستم و رفتم سرویس و بعد دوباره 1.5 لیتر آب خوردم تا وقتی نوبتم بشه مثانه‌ام پر باشه. بالاخره ساعت یک رفتم داخل و خداروشکر همه چیز خوب بود. از طرفی ساعت 1:30 وقت دندون پزشکی داشتم و مجبور شدم فاصله حدودا یک ربع بیست دقیقه پیاده بین مرکز سونوگرافی و دندون‌پزشکی رو با اسنپ برم. به این معطلی گرسنگی ناشتا بودن و نمازی که هنوز خونده نشده بود رو اضافه کنید. رفتم دندون پزشکی و قرار بود فقط جرمگیری انجام بشه که به توصیه دکتر ترمیم هم امروز انجام دادم و بعد با این حقیقت ناگوار که تا دو ساعت کلا چیزی  و تا آخر شب هم چای و قهوه نباید بخورم، روبه‌رو شدم. ساعت حدود یک ربع به سه رسیدم خونه و نماز خوندم و بعد دیدم انقدر گرسنه و کلافه‌ام که هیچ کاری ازم برنمیاد فلذا تا اذان مغرب و کمی بیشتر خوابیدم و بعد که بیدار شدم اول یه دونه از مافین‌های موزی که روز قبل درست کرده بودم خوردم بعد از فریزر یه همبرگر و پنیر چدار درآوردم و با چند تا قارچ و یه کدو حلقه حلقه شده با ادویه‌های متنوع گذاشتم تو فر و تا حاضر بشه نماز مغرب و عشا رو خوندم و کمی جمع و جور کردم و بعد دو لپی ساندویچ همبرگرمو خوردم و شروع کردم به جمع و جور کردن خونه تا وقتی مردی اومد و باهم رفتیم خونه مامانش‌اینا. شب هم که برگشتیم قبل خواب دو قسمت از سریال بیگ بنگ تئوری رو دیدیم و با وجود خواب طولانی بعدازظهر راحت و عمیق خوابیدم تا شش صبح امروز.

    تا اینجای روزم که خوب پیش رفته و تعدادی از کارهای لیستم تیک خورده ولی هنوز صبحانه نخوردم:/ یه جوری غرق کار شدم که یادم رفت. بعد نوشتن این متن میرم سراغش و امروز صبحانه موردعلاقه‌ام رو دارم. نون تست جو با یه لایه پنیر صبحانه و تخم مرغ آبپز و شوید خشک و بول بیبر و ریحون و گوجه:) به همراه یک پاتیل چای:) وااای دلم خواست:))

از کارهای هفتگی نظافت خونه، امروز علاوه بر کارهای چهارشنبه باید کارهای سه‌شنبه و فردا رو هم انجام بدم. چون دیروز که انجام ندادم و مونده و فردا هم که نیستم احتمالا چون اگه خدا بخواد و برنامه‌مون عوض نشه امشب راه میفتیم سمت شمال، شهر مردی:) پس باید برای توی راهمون هم وسایل رو آماده کنم و خلاصه که نسبتا از نظر کارهای یدی خونه، روز شلوغیه و میخوام جمعه که برمی‌گردم خونه برای شروع هفته تمیز باشه و ذهنم درگیر اونا نباشه. همین دیگه:) بای بای:)

 

8

    سردمه. صبح ساعت شش به زور خودمو از تخت کندم و بیدار شدم نماز صیحمو خوندم بعد دیدم وقت دارم و حالم خوبه و نمی‌خوام به تخت برگردم، سوره یاسین و ذاریات و دعای عهد رو هم خوندم. صبحانه نمی‌تونم بخورم چون باید برای سونوگرافی ساعت 10:30 ناشتا باشم. بعد از بیدار شدن و راهی شدن مردی، تختو مرتب کردم که کمتر وسوسه بشم که برم زیر پتو. رفتم مسواک زدم و روتین پوستی‌م رو انجام دادم و بعد یک سویشرت پوشیدم و با پتو مسافرتی که روی پام انداختم، نشستم کنج دلبر کنار کتابخونه و کمرمو به شوفاژ تکیه دادم تا گرم بشم. کتابمو دست گرفتم که بخونم حدودا چهل صفحه خوندم ولی کم کم چشمام هی میفتاد رو هم. موقتا گذاشتمش کنار و یه کم تو گوشی سودوکو بازی کردم و بعد هم ساعت نه  هی سایت رجا رو رفرش کردم بلکه بتونم برای اواخر آذر بلیط برگشت از مشهد بگیرم. روز یکشنبه که پیش فروش شروع شد، سریع جنبیدم و بلیط رفت رو گرفتم اما نمی‌دونم چرا یادم رفت برگشتی هم قراره در کار باشه و سراغ خرید بلیط نرفتم. اینجور مواقع معمولا سراغ هواپیما می‌رفتیم ولی الان انقدر گرون شده که واقعا نمیشه بهش فکر کرد. از قضا آذر ماه پرفشاریه از نظر مالی برامون. قسطامون نسبتا سنگینه و موعد تمدید بیمه تکمیلیه و تولد من و های عزیزم و پریسا و دختر و دختر خواهر مردیه. برای ماشین تازه خریداری شده هم باید تایر و سوییچ یدک و روکش و بیمه بدنه بگیریم. از طرفی گوشی من خراب شده و فقط به وای‌فای وصل میشه و بیرون از خونه اینترنت ندارم و درست هم نمیشه و الان یه گوشی معمولی پنجاه تومنه. احتمالا گوشی قدیمی داداشم رو بگیرم تا این چند ماه پرفشار بگذره و بعد بتونم گوشی عوض کنم. خلاصه که دارم به شک می‌افتم تو این اوضاع احوال مشهد رفتنمون چی بود و تا این فکر به سرم می‌زنه از امام رضا مدد می‌خوام که وسعت رزق بهمون بده و از زیارت محروممون نکنه. آخرین باری که مشهد رفتم دقیقا آذر دو سال پیش بوده و الان خیلی خیلی دلتنگم. 

    امروز روز بسیار شلوغیه و واقعا امیدوارم با تیک خوردن لیست کارها تموم بشه. در لحظه که فقط میخوام زودتر سونوگرافی انجام بشه تا زودتر بتونم صبحانه بخورم و انرژی بهتری داشته باشم. اگر انقدر حجم کارهام زیاد نبود و قرار نبود که بعدازظهر دندون پزشکی برم، از فرصت استفاده می‌کردم و روزه می‌گرفتم. از نه تا روزه قضای پارسالم فقط دوتاشو گرفتم و باید از فرصت روزهای کوتاه استفاده کنم و تا قبل ماه رمضون همه رو بگیرم ان شاء الله. 

    این متنو پاره پاره نامسنجم رو نوشتم چون ذهنم می‌گفت فکر نکن. بنویس و فقط فقط بنویس. همین!