- ۰۴/۰۷/۲۱
- ۰ نظر
سه شنبه که اینجا رو به روز کردم، خواستم هرروز متنی بنویسم. چهارشنبه بعد از جلسه تراپی، توی نوت گوشیم وایساده توی مترو یک متنی نوشتم که بعدا با لپتاپ اصلاح و منتشرش کنم اما کارم بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم طول کشید و وقتی رسیدم خونه مشغول کارای دیگه شدم و فرصت نشد. پنجشنبه نمیدونستم باید متن جدید بنویسم یا متن روز قبل رو منتشر کنم. جمعه هم اصلا فرصت نکردم پای لپتاپ بشینم. دیروز هم یاددم رفت. الان گفتم بیخیال اون نوت گوشی شو و هرچی رو که تو سرت میگذره تبدیل به کلمه کن. نتیجه شده این!
به نظرم یک مانعی که برای نوشتنم وجود داره اینه که فقط با لپتاپ مینویسم. اگه قرار باشه با گوشی بنویسم گوشی خیلی دم دستتره و احتمالا با فواصل زمانی کمتری بتونم بنویسم. اما توی گوشی هم خوب نمیتونم ویرایش کنم هم اکانت مربوط به وبلاگ قبلیم اونجاست و برای خودم اینطور تفکیک کردم که وبلاگ قدیمی توی گوشی و این وبلاگ توی لپتاپ باشه.
هنوز ناهار نخوردم. حوصله ندارم ناهار بخورم. ناهار خوراک لوبیا چیتی و قارچه که دیشب پختم و الان میلی بهش ندارم. دلم میخواد بدون نگرانی بابت کارای خونه و شام، فقط پشت میزم بشینم و دونه دونه کارای شخصیم رو انجام بدم و از روی لیست خط بزنم. اما از طرفی تا خونه سامون نگیره، نمیتونم تمرکز کنم روی کارای خودم. امروز میخواستم از صبح تا بعدازظهر کارای خودمو بکنم و بعد به کارای خونه برسم اما دیشب بد خوابیدم و امروز دیر بیدار شدم و خرده کارهایی که باید انجام میشدند وقتمو گرفتند و الان نه کارای خودم انجام شده نه کارهای خونه. اما تصمیم گرفتم با نوشتن اینجا شروع کنم و بعد از نماز مغرب حداقل یک ساعت و نیم پای سیستم بشینم و به کارهای خودم برسم بعدش با مشارکت مردی یه بخشی از کارا رو انجام بدیم. در واقع این مدلی هست که همیشه به من اصرار داره که باید باشه و هر روزی که ببینه کارای خونه بخصوص نظافت رو به کارهای و پروژههای خودم اولویت دادم ناراحت میشه و اصرار داره که اتفاقی نمیفته اگه خونه اونقدرها هم تمیز نباشه ولی اگه من برای خودم زمان شخصی نذارم حتما اتفاقی میافته. دوستش دارم:)
پارسال که توی این خونه اومدیم، خونه رو یه جوری چیدیم که یک کنج دنجی کنار کتابخونه درست شد. قراره براش دشکچه و کوسن بخریم که یه فضایی باشه برای نشستن روی زمین. هنوز فرصت نشده. حالا موقت یه پتو رو زمین پهن کردم با بالش و کوسن برای تکیه و میز کوچکم رو هم گذاشتم جلوش با تعدادی از کتاب دفترهای روزمره. وقتی که از نشستن پشت میز تحریر خسته میشم، میام اینجا میشینم و کارامو میکنم و خیلی دوستش دارم. اتاق مجردیام هم همین بود هم یک میز تحریر بزرگ داشتم هم میز زمینی. ولی اینجا زمینش خیلی لخته و الان که هوا کمکم داره سرد میشه پاهام یخ میزنه. از این پروسه ماشین خریدن که رد بشیم اگه یه کمی دستمون باز بشه اینجا رو ردیف میکنم ان شاء الله.
دخترخاله مامانم امروز ظهر از دنیا رفت. از مامانم خیلی بزرگتر بود و مامانم با پسرش همبازی بود. کوچکترین دخترش از من چهار سال بزرگتر بود و قبل از اینکه دانشگاه برم خیلی رابطه خوبی باهم داشتیم و چند باری هم خونه هم مونده بودیم شبها. به احترام دوستی قدیمی بینمون میخواستم همین امروز برم خونهشون و تسلیت بگم ولی مامانم گفت فردا برای مجلس ختم بیا و الان فقط خیلی نزدیکا رفتند. خدا رحمتش کنه. زن مهربون و بیصدایی بود.
حجم افکاری که دارن توی سرم خودشونو به در و دیوار میکوبونند تا تبدیل به نوشته بشن خیلی زیادن ولی هم فرصتم محدوده هم اگر بخوام ادامه بدم خیلی بیشتر از این سر تا ته متن آشفته و بیربط میشه. فلذا فعلا خداحافظ:)
- ۰۴/۰۷/۲۱